![]() |
![]() |
|
| ؟؟؟؟!!!!!!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!! |
اینم یه تنوع واسه خندیدن شماها که همیشه خجالتم می دین و به هم سر می زنین . توله سگها
مغازه داری روی شیشه مغازه اش تابلویی به این مضمون نصب کرد: " توله های فروشی ".
چیزی از نصب آن نگذشته بود که پسر کوچولویی وارد مغازه شد و از او خواست تا توله ها را به او نشان دهد
مغازه دار سوت زد و با صدای سوت او، یک ماده سگ با پنج تا توله فسقلی اش که بیشتر شبیه توپ های پشمی کوچولو بودند، پشت سر هم از لانه بیرون آمدند و در مغازه به راه افتادند. پنجمین توله در آخر صف لنگان لنگان به دنبال سایرین راه می رفت
پسر کوچولو توله سگ لنگ را نشان داد و گفت: " اون توله هه چشه؟" مغازه دار توضیح داد که آن توله از همان روز تولد فاقد حفره مفصل ران بوده است و سپس افزود: اون توله زنده خواهد ماند، اما تا آخر عمرش همون جوری خواهد لنگید
پسر کوچولو گفت: من همونو می خوام
مغازه دار موافقت نکرد، اما پسر کوچولو پاچه شلوارش را بالا زد و پای چپش را که بدجوری پیچ خورده بود و با یک تسمه فلزی محکم بسته شده بود، به مغازه دار نشان داد و گفت: من خودم نمی تونم خوب بدوم ، این توله هم به کسی نیاز داره که وضعیتشو خوب درک کنه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:56 توسط شبنم |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 8:53 توسط شبنم |
|
|
وقتی گریبان عدم با دست خلقت مي دريد،
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید،
وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید،
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید،
من
عاشق چشمت شدم،
نه عقل بود و نه دلی،
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
،یک آن شد این عاشق شدن،
دنیا همان یک لحظه بود،
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانت ربود،
وقتی که من عاشق شدم،
شیطان به نامم سجده کرد،
آدم زمینی تر شدو
عالم به آدم سجده کرد،
من بودم و چشمان تو،
نه عاشقی و نه دلی،
چیزی نمی دانم از این
دیوانگی و عاقلی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:14 توسط شبنم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:7 توسط شبنم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 9:1 توسط شبنم |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 8:38 توسط شبنم |
|
|
ای همزاد!
ای همرنگ! ای بی من همیشه با من! یاد تو چون پرستوها یا چون لک لک های مهاجر لحظه به لحظه به باغ خیالم سفر می کند گفتی که هر شب واژه های شعرم را با اشک می شویی من هم هر لحظه یاد تو را در پریشانی خیال می پیچم ای عطر عاطفه! گفتی که با شعر من همسفر یادی پروازت مبارک باد! من هم هنگامی که مرغان دریایی پرواز شوخ و شنگ خود را می آغازند و گه گاه بر موج تن می سایند سفر را در ذهنم تداعی می کنند سفری که آرزویش آسان است و پروازش مشکل ای نزدیک دور! و ای دور نزدیک خطی است در کنار افق و دوردست دریاها که خط جدایی ماست تو هنگامی که به بالهای عقاب سفر نشستی پرواز کردی و از آن خط گذشتی اما آن خط برای من خط جدایی است گویی آن خط دیوار حصار بلندیست و من و تو در دو سوی دیوار فریاد می زنیم و اشک می ریزیم یکدگر را می شناسیم صدای هم را می شنویم اما دریغ! چهره هم را نمی بینیم و چه سخت است شنیدن و ندیدن دوست داشتن و به هم نرسیدن! در خیال من این دیوار تا کهکشان برافراشته است اما من ناامید نیستم یکی در سینه ام فریاد می زند: پرواز کن! بر تارک دیوار خواهی رسید و از آن سو همزادت را و عشقت را خواهی نگریست هزاران حیف! پر می زنم اما پرواز نه! گویی دست صیادی پرهای پرواز مرا بریده است شوق پرواز هست اما قدرت پرواز نه! خورشید من! غروبها شفق را به تماشا می نشینم سفر خورشید را می گویم چه زیبا سفر می کند! اما چه غریب! چه تنها! چه بی کس! چه بی مشایعت! چون عروسی با تور ابر همانند عروس بی مادر! نخست می خندد و سپس می گرید و آرام آرام به دیار تو می آید من غروبش را می نگرم و تو طلوعش را من وداعش را می شنوم و تو سلامش را من بدرودش را و تو درودش را از من قهر می کند و با تو آشتی می خواهم به او پیغام بدهم تا از سوی من ببوسدت اما صدایم را نمی شنود و در هاله ای از ابر پنهان می شود گاه به قول بچه ها دالی می کند و گاه می گریزد او می رود و من می گریم او بدرود می گوید و من در دل به تو درود می فرستم در این هنگام است که لبخند تو را در برکه اشک خویش تماشا می کنم و چه تماشای دلپذیری! خود را فریب می دهم که اگر من می گریم تو می خندی و اگر پیام آور من نیست لاجرم نگاه مرا با تو هماهنگ و متصل می کند اگر هیچ نیست اگر بی پیام من به سوی تو می آید دست کم یک نقطه مشترک که هست! یک نقطه اتصال...یک بهانه دیدار! ببین به چه چیزها دلخوشم! آری! من با غروب خورشید می گریم و تو با طلوع او می خندی اما نمی دانم چرا در همان لحظه ناگهان چشمان فریبنده ات را در هاله ای از ابر می نگرم که کریمتر از ابر می گرید و بلور اشکهای کریمانه ات از میان مژگان سیاهت از میان یک جفت چشم نگران و غمگین از میان ابر از میان افق جوانه می زند و می شکفد و در اقیانوسی دور می چکد سقوط اشک های تو در آب موج بر می انگیزد و طوفان را به آشوب دعوت می کند ای غمگین! ای زاده غم! ای نشاط و ای فرزند نشاط! ای واژه صفا و صمیمیت ای معنی کرامت! ای همه ایثار! ای عشق و ای تجسم محبت! ای همه پرواز! هر شب که با یاد تو به خلوت می روم در این آهنگم که سازهای شعر را کوک کنم و نت های واژه را بنویسم و هماهنگی کلمات را به انتظار بنشینم تا در تالار سکوت احساس خود را روی چنگی افسونگر بپاشم واژه های رقصنده چون رنگین حبابهایی در رویا و در بلندای خیالم در هم می لولند و چون قطرات اشک رنگین در هم می لرزند و رنگین کمان شعر در شرق اندیشه ام و بر دیواره افق خیالم نقش می بندد سپس همه آهنگ می شوند هماهنگ می شوند وزن می شوند شور حال می شوند و شعر می شوند شعری که تو می پسندی ای من! ای همزاد! ای همسفر سال های زندگی ام! سال هاست یا شاید قرن هاست که من و تو یک روح در دو پیکریم یک معنی در دو واژه ایم یک خورشید در دو آسمانیم یک عشق در دو سینه ایم و یک هستی در دو نیمه ایم شاید هم از یک روح دو پیکر ساخته باشند! نازنینم! خیلی حرف دارم اشکم اجازه می دهد که بنویسم و بنویسم اما یکی در سینه می گوید: نه! ننویس! شاید او نخواند شاید دوست نداشته باشد آیا راست می گوید؟... |
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 11:4 توسط شبنم |
|
|
سه روزه که فهمیدم اونی که عاشقش بودم فقط توی خیالم بوده نمی دونم دنبال چیم ولی فقط این و فهمیدم اونی رو که می خوام و نمی تونم به این سادگی ها پیدا کنم . اصلا دیگه دنبال عشق نمی گردم چون دارمش ولی ازش غافل بودم اون تموم لحظه ها کنارم بوده و من در پی اون . حلا دیگه با انرژی بیشتری می رم سر کارم و زندگی می کنم . حالا دیگه عاشق توموم آدمهایی هستم که باهاشون زندگی می کنم عاشق شماها که نوشته هامو می خونین و نظر میدین، عاشق خانوادم و عاشق دوستام .
امیدوارم این عشق دیگه دو طرفه باشه |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 10:55 توسط شبنم |
|
|
مردم و زنده شدم تا دیپلم گرفتم و وارد دانشگاه شدم . بعد از آن مردم و زنده شدم تا فارغ التحصیل شدم و شغلی یافتم . پس مردم و زنده شدم تا ازدواج کردم و صاحب فرزند شدم . دوباره مردم و زنده شدم تا بچه هایم بزرگ شدند و به مدرسه رفتند تا بتوانم به سر کار برگردم . بعد از آن مردم و زنده شدم تا بازنشسته شوم .
اکنون با راستی دارم می میرم و ........ ناگهان به یاد آوردم که فراموش کردم زندگی کنم ........ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:35 توسط شبنم |
|
|
بازیه قشنگیه ،بین عقل و احساس
خیلی وقتاست که بین دنیای عقل و احساس آدم زمین تا آسون فرق می کنه .................... یه نتیجه جدید توی این بازی گرفتم .............می دونید چیه عشق یک طرفه خیلی بده ؟؟؟؟؟؟ خیلی موقع ها کسی رو دوست داریم که نمی شناسیمش . باهاش یه دنیای قشنگ و ایده آل می سازیم . یه عالمه احساس براش ذخیره می کنیم ، شاید .........نه حتما از بزرگترین آرزوهاتون بودن یک لحظه کنار اونه . اینکه احساس کنید که کمی به اندازه اونی که تو دوسش داری اونم دوست داشته باشه ............ اما بده ، خیلی هم بده که وقتی داریش ، وقتی فکر می کنی مال تو ............. و وقتی که به دستش آوردی اونی نباشه که تو فکر می کردی ........ حالا اون دنیای قشنگ رو سرت آوار می شه و از همه سخت تر انتخاب تو توی این بازیه ............ حالا به نظر شما آدم تو این شرایط باید عاقل باشه یا عاشق ؟ شاید "باید" واژه خوبی نباشه . به نظر شما آدم می تونه عاقل باشه یا عاشق؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 9:8 توسط شبنم |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم تیر 1386ساعت 9:47 توسط شبنم |
|
|
سلام
گفتم شاید لازم باشه که یه خورده راجب وبم براتون بگم ولی حتما اکثر کسانی که وب من و دیدن تونستن درک کنن که چرا اسم وبلاگم و گذاشتم عشق یک طرفه . فکر کنم حداقل اکثر شماها شاید حتی برای یک لحظه هم که شده تجربه یک عشق یک طرفه رو داشته باشبن .حلا می خوام برای اونایی که تا حالا این حس رو تجربه نکرده اند شرح بدم که وقتی می گیم عشق یک طرفه بدونن منظورمون چیه ؟؟؟؟!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟ عشق یک طرفه یعنی اینکه ... یعنی اینکه ...... نمی دونم چه طوری باید توضیحش بدم ولی می تونم این و بگم که امیدوارم هیچ کی دچارش نشه چون به نظر من این سخت ترین عذابیه که خدا انسان رو دچارش می کنه . فکر می کردم وقتی شروع کنم می تونم یه عالمه حرف ،یعنی حرفایی رو که تو دلم هست رو براتون بگم ولی نشد همش فکر می کردم نوشتن خیلی آسونه ، اونم نوشتن حرفایی که از دل می یاد ولی این طور نیود . پایان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 8:56 توسط شبنم |
|
|
اگه یه روزی برسه
که هر چی بین من و توست تموم بشه شاید دل تو بتونه همه چی رو پاک بکنه هر حرفی رو که زده بود هر کاری رو که کرده بود با آب بی خیالیاش راحت و آسون بشوره اما من این و می دونم که قلب من نمی تونه بی یاد تو زنده باشه هر شب و روزم همیشه با یاد بودن تو تموم خواب شب من خاطره های رفتمه یادت می یاد اون روزا که با همه حس عاشقیت چه قولایی بهم دادی اما حالا من موندم و یه چشم تر یه عالمه حرف و سخن یه پنجره یک گل سرخ یه اعتماد بی ثمر یادت می یاد بهت گفتم این واژه رو نمی شناسم عادتشو من ندارم آخه یادم داده بودن با آدما خو نگیرم ارزش اعتمادمو هدیۀ اونا نکنم ارزش این اعتمادو این آدما نمی دونن یادم می یاد بهم گفتی دروغ و دوست ندارما عاشق آدمای بی رنگ و ریام منم باهات ساده بودم ساده و بی رنگ و ریا اما دروغ بزرگ رو خودت بهم گفتی یه بار صدات و باور ندارم چشات و باور می کنم آخه بین دل و سخن بین من و تو فاصله اس قبول حرفات واسه من مثل شکست تو راهمه راهی که توش عروسکم یه بازیچه |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 10:13 توسط شبنم |
|
|
شبی از پشت یک تنهایی نم ناک و بارانی با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم . تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم !!.......... پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روییده جدا کردم و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی : دلم حیران و سرگردان چشمانی ست رویایی و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشمان تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم . نمی دانم چرا رفتی ، نمی دانم چرا . شاید خطا کردم و تو بی آنکه فکر چشمان من باشی؟؟؟؟؟؟ نمی دانم کجا، تا کی ، برای چه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ولی بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران شد و بعد از رفتنت دریاچه بغض کرد. کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد و من با آنکه می دانم تو هرگز نام من را با عبور خود نخواهی برد هنوز آشفته چشمان زیبای توام ، بازگرد. ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت :تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید میان انتظاری که بدون پاسخ است در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل میان غصه ای از جنس بغض کوچک ابر نمی دانم چرا شاید به رسم عادت و پروانگی مان باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم ...............
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:54 توسط شبنم |
|
|
تازگی ها یه چیز تازه فهمیدم
این که دلم یه چیزی رو گم کرده بود آخه دلم تو چشم هر رهگذری دنبال گمشدش می گشت تو چشم هر کی که می گشت هر چی می دید جز گمشدش هر جا رو که نگاه می کرد جز رنگ و جز ریا نبود آخه دلم دنبال این چیزا نبود گمشده این دل من یه چیز آسمونی بود اما حالا من می دونم گمشده این دل من پیدا می شه آخه یه روزی تو کوچه کنار اون تک خونه قلب منم می تونه گمشدش و پیدا کنه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:26 توسط شبنم |
|
|
پنج وارونه چه معنا دارد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خواهر کوچکم از من پرسید من به او خندیدم گفت روی دیوار و درختان دیدم باز هم خندیدم گفت دیروز خودم دیدم مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو می داد آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید گفتم بعدها وقتی که باران بی وقفه درد سقف کوتاه دلت را خم کرد بی گمان می فهمی پنج وارونه چه معنا دارد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:11 توسط شبنم |
|
|
هنوز هم لب پنجره نشسته ام
لب همان پنجره پنجره ای که برای آخرین بار از پس پرده اش نگاهت کردم نگاهت می کردم و آرام می گریستم بی هیچ سخنی رفتی رفتی و هیچ نگفتی هر روز با شاخه گلی لب پنجره می نشینم و ز خود می پرسم چرا؟؟؟؟؟؟؟ چرا رفتی!!!!!!!!!! شاید باورت نمی شد که عاشقانه دوستت داشتم اما هنوز هم منتظرم منتظر!!!!!!!!!!!! تا شاید باز گردی بازگرد که لب همان پنجره هنوز هم منتظرت هستم لب پنجره وداع به امید وصالم به امید دیدار دلی که باور دارد کسی پشت پنجره دوستش دارد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 9:6 توسط شبنم |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
عشق یک طرفه سخت ترین عذابی است که از سوی خداوند برای انسان نازل می شود.
تا اطلاع ثانوی عاشقی تعطیله دیگه ............ |
| پیوندهای روزانه |
|
موضوعات مترقه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|