تبليغاتX
عشق یک طرفه
؟؟؟؟!!!!!!؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 9:59  توسط شبنم | 

اما نمی شود… 

دلتنگ باتوبودنم امانمی شود

بغضی نشسته توی دلم وانمی شود

چشمت هزارجمله به من گفت.ناب ناب

چشمت هزارجمله که معنا نمی شود

این هم قلم.دوبال برای خودت بکش

یامی شودکه پربکشی یانمی شود

هی فکرمیکنم که غزل دست وپا کنم

دستم به احترام قلم پانمی شود

خانم اجازه بوی مرامی دهی ولی

من مانده ام چرامن وتو مانمی شود؟

من درکلاس هستم بابا ، نه. آب ، نه

وقت مرورآب وبابانمی شود

خانم اجازه من بلدم بخشتان کنم

خورشید. نه. ستاره. نه. اینهانمی شود

خانم اجازه روی لبم بود.غیب شد

مهتاب. نه. نسیم. نه. ای وا نمی شود

من گریه ام گرفته. به من صفرمی دهید

فرداجواب می دهم.آیانمی شود؟

فردا ولی به میمنت چشم های تو

مهمانی است نوبت املا نمی شود

فردا دوباره نام تورابخش می کنم...

فردا دوباره بغض دلم وا نمی شود

نمی دونم دیگه چطوری بگم دوستت دارم...

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:42  توسط شبنم | 

اگر بهترين دوستم نيستي....لا اقل بهترين دشمنم باش
اگر غم خوارم نيستي....لا اقل بزرگترين غمم باش....هر چيزي
هستي هميشه يا بهترين باش يا بد ترين....چون بهترين ها
 هميشه به ياد خواهند ماند.....پس در بد ترين خاطراتم...تو بهترين باش
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:49  توسط شبنم | 
Apadana Group - گروه آپادانا

نگاهم کرد پنداشتم که دوستم دارد

                         نگاهم کرد،دل به او بستم

نگاهم کرد در نگاهش شور هزار عشق را دیدم

                                       نگاهم کرد ولی بعدها فهمیدم که فقط نگاهم کرد

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 8:45  توسط شبنم | 
صداي قلبم آبرويم را به تاراج ميبرد مهم نيست که او مال من نباشد مهم اينست که فقط باشد زندگي کند لذت ببرد

 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 9:28  توسط شبنم | 

تو کی همرنگ و همدرد منی ای باغ پائيزی ... ؟!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط شبنم | 

قرار نبود من  نباشم            تو شبا خوابت ببره

کسی به جزخودم بیاد           ناز  نگا  تو بخره

    کلید  قلبتو  کسی             قرار نبود داشته باشه

عکستوهیچ کسی نداشت            حتی اونی که نقاشه

قرار  نبود جز  خودم           کسی موهاتو ناز کنه

کسی به جز خودم بیاد           درو روی تو باز کنه

قرار نبود حتی تو خواب هیچ کسی عاشقت بشه

بدونه گریه کردی و               مرهم هق هقت بشه

به جز خودم قرار نبود          خوابتو  هیچ کس ببینه

بدون من کسی بیاد                بخواد کنارت بشینه

قرار نبود جای منو     بدی تو قلبت به کسی

قرار نبود که بوسه هات        باشه روی گونه دیگه

به جز اتاق گرم من              بری تو خونهء دیگه

قرار نبود نو رویاهات           بوی غریبه ای بیاد

قرار نبود جز آسمون        به هیچ کسی خیزه بشی

قرار نبود به جز خودم          واسه کسی دیوونه شی

حتی تو اوج بی کسی       با دیگری همخونه شی

قرار نبود که هیچ کسی         پناه آغوشت بشه

قرار نبود من نباشم           من نباشم بد بشی بی وفا بشی

قرار نبود کسی بیاد             عاشقیشو پس بگیره

قرار نبود بدون من             بری تماشای غروب

قرار نبود بارون اومد          کسی رو همراهی کنی

قرار نبود مثل همه              یه رهگذر بشم برات

قرار نبود به جز خودم       کسی برات گریه کنه

قرار نبود به جز خودم        واسه کسی نامه بدی

قرار نبود خاطره مون        بیفته تو دستای باد

قرار نبود کسی بیاد            حرف جدایی بزنه

با اون کسی که اومده         تو رو خدا قرار نذار

خیلی چیزها قرار نبود       اما حالا قرار شده

قرار نبود برم ولی              قرار شده دارم میرم

اون کسی که قرار گذاشت    راه فراری نداره

یا مثل من تا ته مرگ        می مونه مات و بی قرار

یا مثل تو یادش میره           پاییزه حالا یا بهاره

 با اون کسی که اومده          تو رو خدا قرار نذار

 

 

   

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:32  توسط شبنم | 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 10:23  توسط شبنم | 
  دیگر آمدنت در خیالم آنقدر گنگ است که نمی‌بینمت

  

سنگینی نگاهت را مدتهاست که حس نکرده ام من مبهوت مانده ام که چگونه این همه زمان را صبوررانه گذرنده ای؟!
من نگاه ملتمسم را در این واژه ها  پر کرده ام که شاید ....
دیگر زبانم از گفتن جملات هراسیده است
 و دستهایم بیش از هر زمان دیگر نام تو را قلم می زنند
و در این سایه سار خیال با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم....
و نگاهت را جادویی گنگ می کنم که شاید با دیدن تصویر چشمهایت جادو شوی...
تا به حال نوشته بودم ؟
به گمانم نه !
پس اینبار برایت می نویسم که :
دست نوشته هایت سر خوشی را به قلبم هدیه می کنند .
می‌خواهمت هنوز ؟؟؟
گاه چنان آشفته و گنگ می شوم که تردید در باورهایم ریشه می دواند
اما باز هم در آخرین لحظه تکرار می کنم که حتی اگر چشمانت بیگانه بنگرند.
می‌خوانمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند
هیچ بارانی قادر نخواهد بود تو را از کوچه اندیشه‌هایم بشوید.
و اینها برای یک عمر سرخوش بودن و شیدایی کردن کافی است.
به گمانم در ورای این کلمات می خواستم بگویم که :
                                              دلتنگت شده ام به همین سادگی 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 9:4  توسط شبنم | 



دل دیوانه‌ی من قابل زنجیر نبود
ورنه کوتاهی از آن زلف گره گیر نبود

دوش با طره‌اش از تیرگی بخت مرا
گله‌ای بود ولی قدرت تقریر نبود

عشق می‌گفتم و می‌سوختم از آتش عشق
که در این مساله‌ام فرصت تفسیر نبود

کی جهان سوختی از عشق جهان سوز اگر
در جهان جلوه‌ی آن حسن جهان گیر نبود

بس که سرگرم به نظاره‌ی قاتل بودم
هیچ آگاهیم از ضربت شمشیر نبود

یارب این صید فکن کیست که نخجیرش را
خون دل می‌شد و دل با خبر از تیر نبود

نازم آن شست کمان‌کش که به جز پیکانش
خواهشی در دل خون گشته‌ی نخجیر نبود
 
 

 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:55  توسط شبنم | 
 
 
 
 گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغهء ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.
گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.
گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟
گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بندهء من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟
گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.
گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...
خدايا به خاطر همه عناياتی که به من داری ازت ممنونم. تو تمام لحظه های نيازم فقط خواستمت. ولي تو منو واسه هميشه ميخوای . توی اين لحظه های ترديد و تنهايی تنهام نذار. قدرت خواستن و رسيدن عطا کن. به اين وجود ناتوان و کمکم کن تا من بر زمان حكم برانم، نه آنكه گوش به فرمان بادا بادای ايام باشم ...
کمکم کن تا پيش از آنكه مرا بفهمند به سوی دركشان گامها بردارم.
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 9:21  توسط شبنم | 
 
 
روزي خواهم آمد و پيامي خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ريخت
خواهم آمد گل ياسي به گدا خواهم داد
زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر خواهم بخشيد
كور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
دوره گردي خواهم شد كوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : آي شبنم شبنم شبنم
رهگذاري خواهد گفت : راستي را شب تاريكي است كهكشاني خواهم دادش
هر چه دشنام از لب خواهم برچيد
هر چه ديوار از جا خواهم بركند
رهزنان را خواهم گفت : كارواني آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم كرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشيد ‚ دل ها را با عشق سايه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پيوست خواب كودك را با زمزمه پنجره ها
بادبادك ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پيش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ريخت
مادياني تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خواهم آمد سر هر ديواري ميخكي خواهم كاشت
پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند
هر كلاغي را كاجي خواهم داد
 
آشتي خواهم داد
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت
نور خواهم داد
دوست خواهم داشت
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:10  توسط شبنم | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:8  توسط شبنم | 
 
 
 به نام خدای تاریکی ها
 
                                
تو چیستی ای شب غم انگیز
در جست وجوی چه کاری آخر؟
بس وقت گذشت و تو همانطور
استاده به شکل خوف آور
تاریخچه گذشتگانی ؟
یا راز گشای مردگانی؟
تو آینه دار روز گاری
یا در ره عشق پرده داری؟
یا دشمن جان من شدستی ؟
بگذار مرا به حالت خویش
با جان فسرده و دل ریش
بگذار فرو بگیردم خواب
کز هر طرفی همی وزد باد
بگذار که چشم ها ببندد
کمتر به من این جهان بخندد...........
 
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:7  توسط شبنم | 
كبوتر خيالم پر مي‌زند دوباره
 سر مي‌كشد به هر جا با قلب پر ستاره
 پرواز با صفايش هر سو و هر كرانه
 در جستجوي عشقي جاويد و بي‌كرانه
 گاهي در اوج آسمان، گاهي فراز لانه
 گاهي بروي دشتها، سر مي‌دهد ترانه
 در چشم نافذ او مي‌خوانم اين كنايه
 دنيا چقدر كوچك، اما پر از گلايه 
  
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مرداد 1386ساعت 9:1  توسط شبنم |